Blogtitle->

خواجه همام الدین تبریزی از غزل سرایان ولطیفه گویان قرن هشتم آذربایجان است گویند شبی در دربار یکی از سلاطین حضور داشت کنیزی زیبا که نامش خورشید بود. خواست سر شمع را اصلاح کند تا روشنی بهتر دهد که ناگاه آتش شمع دستش را سوزاند .همام فی البداهه خواند:
با روی تو شمع بر فروزد عجب است
با چشم تو دیده بر فروزد عجب است
دیدم که زشمع سوخت دستت ناگاه
خورشید که از شمع بسوزد عجب است

بعضی اوقات اینطوریه یکی اسمش شجاع هست ولی ترسو هست یا یکی اسمش سعید (به عربی یعنی خوشحال)ولی اون خیلی افسرده هست نظرتون بگین حتما بگین



تاريخ : یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شیما خلفی | نظرات ()