Blogtitle->

 
باز آمد فصل پاییز قشنگ
فصل زیبای خزان زردرنگ
فصل خوش بوی مدادوکیفها
زنگ تفریح و رفیق ِشوخ شنگ
می دود در کوچه های پرزبرگ
کودک  و بازی ِ خوب ِ هفت سنگ
می نشیند ساعتی را درکلاس
تا بخواند قصه ی شیر و پلنگ
کودکی آید بسوی خانه تا
محو گردد در نقوش آبرنگ
آتش نفـرت ازو بیـزار بود
چونکه براو میگرفت آب شیلنگ
دست می گیرد مداد و پاکنش
کودک جانم سریع و بی درنگ
می کشد تصویر مردی خسته را
آن که می گیرد به دستانش کلنگ
یاد می آرد زمــــــــــــانی رفته را
او که رفت  و بر نمی گردد ز جنگ
ذهن ها در کودکی مجبور شد
پر شوند از بوی باروت و تفنگ
لحظه ها در لحظه ها تضریب شد
کودکی رفت و غمش آمد به چنگ
فصل پاییز آمد و بازم گرفت
شیشه ی عمرم سراغ پاره سنگ.
------------------------------------
محمد جهانگیری


تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شیما خلفی | نظرات ()